Developed in conjunction with Ext-Joom.com

 

احمدک - شعر

شعر احمدك را مي گويند یک معلم كرماني به نام شادروان مهندس علي اصغر اصفهاني،  در سال 1334سروده است:

 

معلم چو آمد، به ناگه کلاس

چو شهری فروخفته خاموش شد؛

سخن‌های ناگفته‌ی کودکان

به لب نارسیده فراموش شد.

 

 

سكوت كلاس غم‌آلوده را

صدای درشت معلم شکست؛

ز جا احمدک جست و بند دلش

بدین بی خبر بانگ، ناگه گسست:

 

بیا احمدک، درس دیروز را

بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت.

ولی احمدک درس‌ ناخوانده بود

به جز آنچه دیروز آن‌جا شنفت.

 

عرق چون شتابان سرشک یتیم

خطوط خجالت به رویش نگاشت؛

لباس پر از وصله و ژنده‌اش

به روی تن لاغرش لرزه داشت.

 

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت:

بنی‌آدم اعضای یکدیگرند

وجودش به یک‌باره فریاد کرد:

که در آفرینش ز یک گوهرند.

 

در اقلیم ما رنج بر مردمان،

ـــ زبان دلش گفت بی‌اختیار ـــ

چو عضوی به درد آورد روزگار،

دگر عضوها را نماند قرار.

 

تو کز، کز، تو کز ... وای! یادش نبود؛

جهان پیش چشمش سیه‌پوش شد.

سرش را به‌سنگینی از روی شرم

به پایین بیفکند و خاموش شد.

 

ز چشم معلم شراری جهید

نماینده‌ی آتش خشم او؛

درونش پر از نفرت و کینه گشت،

غضب می‌درخشید در چشم او.

 

چرا احمدِ  کودنِ بی‌شعور،

معلم بگفتا به لحن گران

نخواندی چنین درس سهل و روان؟

مگر چیست فرق تو با دیگران؟

 

عرق از جبین، احمدک پاک کرد.

«خدایا! چه می گوید آموزگار؟

نمی‌بیند آیا که در این میان

بوَد فرق مابین دار و ندار؟»

 

به‌آهستگی، احمد بینوا

چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها به دامان مادر خوش‌اند؛

و من بی‌وجودش نهم سر به خاک.

 

به آنها جز از روی مهر و خوشی

نگفته کسی تا کنون یک سخن؛

ندارند کاری به‌جز خورد و خواب؛

به مال پدر تکیه دارند و من...

 

من از روی اجبار و از ترس مرگ

کشیدم از آن درس بگذشته دست؛

کنم با پدر پینه‌دوزی و کار؛

ببین! دست پرپینه‌ام شاهد است.

 

سخن‌های او را معلم برید.

هنوز او سخن‌های بسیار داشت.

دلی از ستم‌های ظالم نژند،

دلی بس ستم‌دیده و زار داشت.

 

معلم بکوبید پا بر زمین

که این پیک قلبی پر از کینه است:

به من چه که مادر ز کف داده‌ای؟

به من چه که دستت پر از پینه است؟


یکی پیش ناظم رود با شتاب

به همراه خود یک فلک آورَد؛

نماید پر از پینه پاهای او

ز چوبی که بهر کتک آورَد.

 

دل احمد آزرده و ریش گشت

چو او این سخن از معلم شنفت؛

ز چشمان او کورسویی جهید

به یاد آمدش شعر سعدی و گفت:

 

ببین، یادم آمد، دمی صبر کن؛

تأمل ـــ خدا را ـــ تأمل، دمی؛

تو کز محنت دیگران بی‌غمی

نشاید که نامت نهند آدمی!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google BookmarksSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه‌ها   

 
0 #10 زهرا 1392-12-19 21:36
سلام
من عاشق احمدک هستم .عالی هست
 
 
0 #9 معلم احمدک ها 1392-11-15 23:01
همیشه می خوانم وهر بار اشکم سرازیر می شود.عالی است دست مریزاد
 
 
0 #8 فرشته 1391-11-06 01:04
سلام فوق العاده بود

خسته نباشید
 
 
0 #7 مهدی 1391-09-17 07:01
ممنون
این شعر قلب آدمی را به درد می آورد و اشک را جاری
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
 
 
+1 #6 کاظمی 1391-09-13 13:03
سلام عالی بود دستتان درد نکنه
 
 
+1 #5 امید 1391-09-13 11:47
بسیار زیبا بود
 
 
+2 #4 مهدي صدقي 1391-09-13 08:25
به نام خدا
با سلام و تشكر
واي بر ما با دنيازدگي و روزمرّگي...
 
 
+2 #3 badrimadani 1391-09-12 19:23
فوق العاده زیبا و جا لب و البته دردناک
 
 
+1 #2 مریم 1391-09-12 19:18
سلام. شعر بسیار زیبایی است... و واقعا آدم رو متاثر می کنه!
به‌آهستگی، احمد بینوا
چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها به دامان مادر خوش‌اند؛
و من بی‌وجودش نهم سر به خاک.
به مال پدر تکیه دارند و من...
من از روی اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از آن درس بگذشته دست؛
کنم با پدر پینه‌دوزی و کار؛
ببین! دست پرپینه‌ام شاهد است.

انشاالله سر ِ ما کمی خلوت بشه بتونیم به این فرشته های کوچولو یک خدمتی بکنیم! خدا به شما خیر دهد.
 
 
+2 #1 وحید بارورز 1391-09-12 19:14
سلام

مرحبا - عالی بود

یا حق
 

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مشارکت مردمي

تا کنون تعداد 1193 نفر از فرشته هاي کوچولو در قالب 1682 پرونده با مبلغ اهدایی 78,340,000تومان ماهیانه، تحت کفالت خيرين محترم قرار گرفته اند.






شماره پیامک:50002300
شماره حساب:
3449344934نزد بانک ملت
شماره کارت:

6104337770021002

 

پرداخت خیریه


براي پرداخت خيريه کليک کنيد

ما را دنبال کنید

 

حامیان





نماد اعتماد

عضویت