فرهنگي
ماهنامه هادی
دينگراي ودينگريزي از ديد گاه قرآن / سيد عبدالحكيم مدقق
آیا انسان در اصل آفرینش با دین آشنا است؛ به دیگر سخن آیا دینگرایی در وجود انسان اصالت دارد و گریز از دین معلول عوامل بیرونی است یا بر عکس، انسان در آغاز زندگی با دین بیگانه است و گرایش به دین در اثر عوامل پیدا و پنهانِ منطفی یا غیر منطفی در او پدید می آید؟ پاسخ به این پرسش نقش مهمی در نوع نگرش انسان به دین دارد. کسی که دینگرایی را امر اصیل فطری بداند یا دست کم برای آن توجیه خرد پذیر داشته باشد، با دید مثبت به دین خواهد نگرست اما اگر دینگرایی را پدیده غیر اصیل و معلول عوامل خرد آزار بداند، دید صد در صد منفی به آن خواهد داشت و پیش از این که دین را بشناسد از آن گریزان خواهد شد. با توجه به چنین نقش مهمی است که قرآن کریم این پرسش اساسی را پاسخ داده و از زوایای مختلف آن را بررسی کرده است. از نظر این کتاب آسمانی گرایش به دین در سرنوشت انسان نهادینه شده است؛ به گونه ای که اگر او به حالش واگذار نشود خود به خود به سوی دین رو می آورد؛ از این رو قرآن کریم، مهمترین کار دین آوران را تذکّر و یادآوری می داند و یادآوری در جایی معنا دارد که انسان سابقۀ ذهنی داشته باشد. بر این اساس، روگردانی از دین یک عارضۀ روانی است که در اثر عوامل شناخته یا نشناخته در وجود انسان پدید می آید.
دینگرایی امر اصیل فطری
قرآن کریم این موضوع را در زیر مجموعۀ فطرت مطرح نموده و گرایش به دین را ناشی از فطرت الهی دانسته است. فطرت از ریشه فَطر در معنا های متعددی به کار می رود. معنای مناسب با اینجا عبارت است از آفرینش آغازین و بی سابقه. ابن عباس می گوید: من وقتی معنای این ماده را فهمیدم که دو نفر بادیه نشین در مورد چاهی دعوا داشتند یکی از آنها گفت؛ «أنا فطرتُها» ؛ من برای اولین بار این چاه را حفر کرده ام. پس فطرت نوع خاصی از آفرینش بی سابقه است که در خصوص انسان وجود دارد. انسان از نظر جسمی خواصّ پدیده های طبیعی را دارا است؛ از قبیل متأثر شدن از سرما و گرما. مجموعۀ این خواصّ را طبیعت می گویند. انسان از این رو که نوعی از حیوان است یکسری ویژگیها و خواسته هایی دارد که به نام غریزه یاد می کنند. بالاتر از اینها به عنوان انسان یک سلسله بینشها و گرایشهایی دارد که آن ها را فطرت می نامند؛ از قبیل گرایش به راستگویی. وقتی که نوزاد به سخن می آید به طور طبیعی راست می گوید و دروغگویی را از دیگران یاد می گیرد. از آن میان، گرایش فطری انسان به دین است. قرآن کریم فرموده است: « فأقِم وجهَک للدین حنیفاً فطرة الله التی فطر الناس علیها» ؛ چهره ات را به سوی دین حقگرا، راست بدار! این همان فطرت الهی است که خدا مردم را بر آن آفریده است. به فرمودۀ پیامبر اسلام (ص) : هر نوزادی با فطرت خدایی و گرایش به دین حق به دنیا می آید مگر این که پدر و مادرش او را به سوی ادیان باطل، از قبیل یهودیت، مسیحیّت و مجوسیّت بکشانند. دین حقّ که همان آموزه های پیامبران الهی است، بیگانه و نا آشنا برای انسان نیست بلکه در واقع تفسیر کتاب فطرت اوست. امام علی (ع) دربارۀ فسلفۀ بعثت پیامبران فرموده اند: «لِیستأدوهم میثاق فطرته... و یُثیرُوا لهم دفائن العقول» ؛ خدا آنها را فرستاده است تا خواستار پایبندی مردم به پیمان فطرت خود باشند ... و گنجینه های خِرد را برای آنها برانگیزانند. بر این اساس دینگرایی به شکل ها و نمودهای گوناگون همیشه در جوامع انسانی وجود داشته است به گفتۀ برخی از جامعه شناسان: « دین بیش از هزار جان دارد هرگاه در نقطه ای سرکوب و نابود شود از نقطه دیگر سر بلند می کند» ؛ از این رو تلاش برای از بین بردن دین، بیهوده و محکوم به شکست است. این یک واقعیت تلخ برای دین ستیزان است. آنها با درک این واقعیت، بناچار روش خود را از مبارزۀ مستقیم با دین به مبارزۀ غیر مستقیم با آن تغییر داده اند و بجای تلاش برای نابود کردن دین، سعی در تحریف و بی محتوا ساختن آن دارند. راز مطلب همین است که قرآن کریم از پرده برداشته و فرموده است: دینگرایی در خمیرمایۀ انسان وجود دارد.
شکوفایی فطرت خداجویی در لحظه های حسّاس
اساس دین را خدا باوری تشکیل می دهد. انسان در اصل آفرینش خدا باور و خداجو است اما چون ارتباط مستقیم با اسباب و وسائل عادی دارد، در شرایط غیر حساس، آنها را تکیه گاه خود قرار می دهد و از خدا که تکیه گاه واقعی انسان است غافل می گردد . در نتیجه حس خدا خواهی در او خفته یا کمرنگ می شود؛ ولی هرگاه لحظه های حسّاس پیش آید که دست انسان از وسائل عادی کوتاه شود و احساس خطر کند، دوباره با تمام وجود به خدا رو می آورد و حس خداجویی اش بیدار یا پررنگ می شود. فرعون سرکش؛ چنانکه داستانش در قرآن کریم آمده است در حال قدرت و برخورداری از تمامی امکانات ادّعای خدایی می کرد؛ امّا زمانی که در کام دریا گرفتار شد، به خدای یگانه رو آورد و درخواست نمود که او را از گرداب هلاکت نجات بخشد. این کتاب آسمانی این واقعیّت را چنین ترسیم نموده است: آنان هرگاه سوار کشتی شوند ( و در بین دریا احساس خطر کنند )، خدا را با اخلاص می خوانند امّا همین که آنها را به ساحل نجات برساند به خدا شرک می ورزند. شخصی در وادی حیرت سرگردان بود. به امام صادق (ع) گفت: مرا به سوی خدا رهنمون شو! فرمود: آیا تاکنون سوار کشتی شده ای؟ گفت: بلی! فرمود: آیا شده است که آن کشتی شکسته باشد و در کنارش کشتی دیگری نباشد که شما را نجات دهد و تو هم شناگر نباشی که خود را نجات دهی؟ گفت: بلی چنین شده است. فرمود: آیا در این حال به قدرت برتری رو آورده ای که نجات بخش تو باشد؟ گفت: بلی به چنین قدرتی رو آورده ام. فرمود: همان قدرت برتر خدا است. آنچه در این آیه و روایت آمده است تمثیل حالت بیچارگی و درماندگی انسان توأم با ترس و نگرانی است. در این حالت امید او از همه جای دیگر قطع می شود و به خدا که تنها امید قطع ناپذیر است رو می آورد. برخی با غفلت از این نکته مهم پنداشته اند که خداگرایی معلول ترس یا بیچارگی است زیرا دیده اند که گرایش به خدا در شرایط هولناک و درماندگی، در انسان زنده یا قوی می شود. این یک پندار باطل است؛ زیرا اثر هر حالت انسان با زوال آن حالت از بین می رود. اگر خدا گرایی اثر ترس یا بیچارگی بود باید در غیر این حالت وجود نمی داشت؛ در حالی که می بینیم انسان در عین توان و آرامش خاطر هم به خدا گرایش دارد. سرّ این که در این شرایط حس خدا جویی در انسان بیدار یا پر رنگ می شود، همان نکته ای است که بازگو شد: در لحظه های حسّاس پرده های غفلت کنار می رود و انسان این واقعیّت را لمس می کند که تنها پشتوانۀ او خدا است.
الـهام خـوبیها و بــدیها
بخش قابل توجّهی از دین را خوبیها و بدیها، باید ها و نبایدهای اخلاقی تشکیل می دهند. دین می گوید: راست و سخن حق بگو؛ گرچه به زیانت تمام شود و دروغ و سخن بناحق مگو گرچه به سودت باشد، نه ستمگر باش و نه ستم پذیر، امانتدار و درستکار باش! از فریبکاری و پیمان شکنی بپرهیز! و ... انسان در اصل آفرینش خوب و بد را می شناسد و می داند که چه کارهایی شایسته و بایسته است و چه کارهایی نشایسته و نبایسته . بر این اساس گاهی دین به طور کلی دستور می دهد: کار خوب را انجام بده و از گناه و کار بد دوری نما! او تشخیص موارد خوب و بد را به خود انسان واگذار می کند. قرآن کریم فرموده است: « ونفسٍ و ما سَوّیها فألهَمَها فجورَها و تقویها» ؛ سوگند به نفس انسان و کسی که آن را درست و سالم آفرید پس خوبی و بدی اش را به او الهام کرد. شاید جملۀ «فألهمها...» تفسیر جمله «سوّیها» باشد. به این معنا که نفس سالم ، آن نفسی است که خوبیها و بدیها به او الهام شده است و آنها را بروشنی درک می کند . در آیۀ دیگر فرموده است: « و هدیناه النجدین» ؛ و ما را ه خوب و بد را به انسان (با هدایت تکوینی) نشان دادیم. شخصی خدمت پیامبر اسلام (ص) رسید تا از تمام ابعاد نیکی و بدی بپرسد . حضرت قبل از اینکه آن شخص لب به سخن گشاید فرمود: تو با هدف پرسش از این موضوع آمده ای آنگاه با سه انگشت بسته اش به سینۀ آن مرد زد و فرمود: نیکی آن است که دل و نفست به آن مطمئن باشد و گناه و بدی آن است که در دل خود به آن تردید داشته باشی؛ پس از دل و نفس خود فتوا بگیر گر چه دیگران هم فتوا دهند. معلوم است که فتوا گرفتن از نفس در اموری است که نفس در آنها صاحب فتوا باشد؛ از قبیل رشتۀ خوب و بد شناسی اما در رشته هایی که خودش کارشناس نیست باید به کارشناسان مراجعه کند. از این آیات کریمه و فرمایش پیامبر اسلام (ص) استفاده، می شود که انسان خوب و بدشناس آفریده شده است و در این جهت نیاز به آموزش ندارد. قرآن کریم در ادامۀ آیات پیشین می فرماید: «قد اَفلَح من زکّها و قد خابَ من دسّها» ؛ همانا کسی که آن نفس الهام شده اش را پرورش دهد رستگار و کسی که آن را سرکوب و پنهان نماید زیانکار است. پرورش به این است که انسان به الهامات او در مورد هنجارها و نا هنجارها گوش فرا دهد تا در نتیجه درک نفس نسبت به آنها شفّافتر و روشنتر شود. سرکوبی نفس «مُلهمه» به این است که انسان الهامات او را زیر پا گذارد و گوش به فرمان نفس «امّاره» شود که او را به انجام گناه فرمان می دهد. چنین انسانی سرانجام گرفتار نفس «مسوّله» می شود که برای او بد را خوب و زشت را زیبا جلوه می دهد .اما به هر حال حتّی همان انسان زیانکار هم اگر به درون خویش برگردد، وجدان خفتۀ او بیدار می شود. او خود را در محکمۀ وجدان محکوم می کند؛ گرچه کارهایش را برای دیگران با عُذرهای بدتر از گناه توجیه کند. به فرمودۀ قرآن کریم: «بل الانسان علی نفسه بصیرة و لوالقی معاذیره» ؛ بلکه انسان به نفس خود آگاه است؛ گرچه عُذرهایش را (برای توجیه بدیهای خویش) بیاورد.
عــوامل دینگریــزی
از آنچه گذشت روشن شد که از دیدگاه قرآن، دینگرایی امر اصیل فطری است و دینگریزی به عنوان یک بیماری در وجود انسان پدید می آید. انسان سالم کسی است که از نظر جسمی و روحی برابر با اصل آفرینش باشد. هر عارضه ای که در جسم و جان او پیدا شود بیماری به حساب می آید. انسان از نظر روحی طبق نظام آفرینش رویکرد به دین دارد و روگردانی از دین، عارضه ای روانی است که در اثر علل دیگر در او به جود می آید. از نظر قرآن کریم عوامل متعددی در پیدایش این بیماری مؤثر است که در این نوشتار مواردی از آنها بازگو می شود.
1. غرور عملی شرط پیشرفت علمی و رسیدن به حقیقت تواضع، علمی است که انسان هر چه بیشتر بداند، باید آن را اندک بنگرد. این نگرش او را وادار می کند که برای افزایش معلومات خود تلاش ورزد و آنچه را نمی داند انکار نکند. در مقابل، غرور علمی عامل عقب ماندگی و مانع از رسیدن به حقیقت است. این غرور موجب می شود که انسان همیشه در جهل مرکّب بماند و «نداند که نداند» . بنابراین سرمستی، از معارف بشری باعث می شود که انسان از معارف ناب آسمانی محروم گردد و ناآگاهانه منکر آن شود. قرآن کریم فرموده است : «فلمّا جائتهم رسلُهم بالبیّنت فرحوا بما عندهم من العلم» ؛ هرگاه پیامبران شان با دلیل های روشن به سوی آنها می آمدند، به علمی که داشتند سرمست می شدند. گاهی این سرمستی به حدّی می رسید که پیامبران را دیوانه و نابخرد می خواندند؛ زیرا بر این باور باطل بودند که خودشان همه چیز را می دانند. بنابراین هر گفته ای را با میزان علمی خود می سنجیدند و گفته های پیامبران با سنجش علمی آنها درست در نمی آمد. غرور علمی کم و بیش همواره در جوامع بشری بوده و مانع از پیشرفت لازم در دستیابی به حقایق فرابشری شده است. در عصر ما علوم و اطّلاعات بشری، پیشرفت خوب و چشمگیری کرده است اما افسوس که توأم با نوعی غرور و احساس بی نیازی از آموزه های دینی و در حاشیه قرار گرفتن آنها است. تا جایی که حتی از سوی بیشتر دینداران مورد توجه لازم قرار نمی گیرد تا چه رسد به تجربه گرایانی که از اساس منکر دین و آموزه های دینی اند. آنها می گویند: آنچه اساس دین را تشکیل می دهد به حس و تجربه در نمی آید و آنچه به حس و تجربه درنیاید غیر موجود و فاقد ارزش مطالعه و بررسی علمی است. در حالی که حس و تجربه تنها یکی از راههای شناخت است که فقط در محدودۀ خاصّی کاربرد دارد. راههای دیگری هم برای شناخت وجود دارد؛ از قبیل وحی آسمانی، خِرَد و اندیشه و کشف و شهود. اگر راه شناخت را منحصر در حسّ و تجربه کنیم خود این راه هم بی نتیجه و فاقد ارزش علمی خواهد شد؛ زیرا حس و تجربه بدون کشف از وجود تلازم و رابطه علت و معلولیت که با قوه عقل درک می شود نتیجه و اعتبار علمی ندارد. قرآن کریم برای این که غرور علمی بشر را بشکند، علم و دانش او را ناچیز می شمارد و نادانی اش را به رخ می کشد: « وما اُوتیتم من العلم الا قلیلاً» ؛ به شما جز اندکی از علم داده نشده است. بشر با همۀ پیشرفت علمی که کرده تنها بهرۀ اندکی از دانش برده است. آنچه می داند در برابر آنچه نمی دانند همانند قطره ای در مقابل دریاست. عمده پیشرفت علمی بشر مربوط به عالم ماده است. در این عالم نیز اسرار بسیار زیادی وجود دارد که هنوز برای ما کشف نگردیده است . در عالم معنا که بسی گسترده تر است، بشر رشد علمی آنچنانی نداشته است. پیشرفت لازم در این زمینه ممکن نیست جز از راه آسمانی و فرابشری. بشر نباید برای دستیابی به علم تنها راه زمینی را بپیماید و از راه آسمانی غافل شود وگر نه ، دچار کوتاه نظری می شود. در نتیجه تمام تلاشهای علمی و عملی او محدود به دنیا می شود و از آخرت که جایگاه اصلی اوست باز می ماند. به فرموده قرآن کریم: «ذلک مبلغُهم من العلم» ؛ همان دنیا قلمرو علم آنها است.
2. شهوت عملی بشر از دو بُعد مادی و معنوی و دو جنبۀ انسانی و حیوانی تشکیل شده است. رهبری یکی از آنها با عقل و از دیگری با شهوت (هوا و هوس) است. این دو نیروی درونی انسان همیشه در حال ستیز و درگیری اند. پیروزی هر کدام در صُعود و سقوط بشر از انسانیت نقش اساسی دارد. امیر مؤمنان امام علی (ع) فرموده اند: همانا خدای (عزّوجل) در فرشته ها عقل را بدون شهوت قرار داد و در چهارپایان شهوت را بدون عقل و در فرزندان آدم هر دو را با هم قرار داد؛ پس هر کس که عقلش بر شهوت او پیروز شود، برتر از فرشته ها است و هر کس که شهوت او بر عقلش پیروز شود، بدتر از چهارپایان است. بنابراین انسان به کمال انسانی بار نمی یابد مگر اینکه بُعد حیوانی او تعدیل شود. دین با مجموعه ای از باورها و دستورهای عملی شتر شهوت را مهار می کند. افراد هواپرست برای این که در هواپرستی شان آزاد باشند زیر بار دین نمی روند. قرآن کریم فرموده است: « کلّما جائهم رسول بما لاتهوی انفسهم فریقاً کذّبوا و فریقاً یقتلون» ؛ هرگاه پیامبری با آنچه که هوا های نفسانی شان نمی خواهد ، آمد گروهی از پیامبران را تکذیب کردند و گروه دیگر را می کشند. این باور مسؤولیت آفرین و محدودیّت آور از ارکان اساسی دین وایمان به خدا و آخرت است. افراد مسؤولیت گریز و خواهان آزادی مطلق از خدا باوری و ایمان به آخرت می گریزند. آنها به جای خدا بُت درونی شان را می پرستند: « أفرأیت من اتّخذ الهه هواه» ؛ آیا دیدی آن کسی را که خدایش را هوا و هوس خود قرار داده است. قرآن کریم دربارۀ چنین کسانی می فرماید: « أیحسب الانسانُ ان لن نجمع عظامه بلی قادرین علی ان نُسوِیّ بنانه» ؛ آیا انسان می پندارد که استخوانهای (پوسیده) او را گرد هم نمی آوریم؟ بلی آنها را گرد هم می آوریم؛ در حالی که توانایی داریم: نوکهای انگشتانش را (با ظرافت خاصّی که دارد) دوباره بسازیم. بعد در آیۀ دیگر در تحلیل روانشناختی، دلیل شبهه افکنی انسان را دربارۀ عالم آخرت بازگو می کند. « بل یرید الانسانُ لیفجر أمامه»؛ بلکه انسان می خواهد که جلو راه او باز باشد. مشکل اصلی انسان شُبهه علمی نیست؛ بلکه شهوت عملی است. او گاهی برای رسیدن به شهوت عملی شبهه علمی را ایجاد می کند یا دست از آن بر نمی دارد.
3. تقلید کورکورانه سنّتی و مُدرن تقلید به معنای الگو گرفتن و پیروی عملی از دیگران، گاهی آگاهانه است و گاهی کورکورانه. تقلید آگاهانه این است که انسان بر اساس آگاهی و شناخت، در هر زمینه ای به کارشناس مراجعه کند و از او دستور بگیرد؛ چنانکه بیمار برای دارو و درمان به طبیب مراجعه می کند. و انسان ناآگاه در مسائل دینی به مجتهدان و کارشناسان دینی رو می آورد. تقلید کورکورانه این است که انسان از غیر کارشناس الگو و دستور بگیرد. قرآن کریم تقلید کورکورانه را یکی از عوامل دینگریزی می داند: « وهرگاه به آنان گفته شود: از آنچه که خدا نازل کرده است پیروی کنید، گویند: بکله ما از آنچه پیروی می کنیم که پدران خود را بر آن یافته ایم. آیا آنها از پدران خود پیروی می کنند گرچه پدران شان دانا و هدایت یافته نباشند.» در جای دیگر فرموده است: « هرگاه کار ناپسندی انجام دهند، گویند که پدران خود را بر آن یافته ایم.» پیروی ناآگاهانه از نیاکان تقلید کورکورانه سنّتی است. تقلید کورکورانه مدرن این است که برخی به جوامع پیشرفته از نظر مادی می نگرند و بدون بررسی حتی در نحوۀ آرایش و پوشش از آنها الگو می گیرند. اینها وقتی می بینند که در بعضی از جوامع، پیشرفت مادی همراه با دینگریزی، معنویت زدایی و ابتذال فرهنگی است گمان می کنند که رمز موفقیت آنها در این امور است. در نتیجه ناخودآگاه از دین و معنویت گریزان و دچار ابتذال فرهنگی می شوند. در حالی که با اندک تأمل روشن می شود که هیچ ارتباط منطقی بین اینها وجود ندارد. پیشرفت مادی انسان عوامل خاصی دارد که اگر توأم با دین، معنویت و فرهنگ سالم باشد، مؤثرتر و کار سازتر خواهد بود و پیشرفت همه جانبه را به ارمغان خواهد آورد.
4. نگاه به اکثریت بعضی ها عقل شان در چشم شان است. وقتی دیدند که اکثریت مردم به راهی می روند آنها نیز چشم بسته دنبال شان راه می افتد بدون این که بدانند پایان این راه کجا است. آنان فکر می کنند که همیشه حق با اکثریت است؛ در حالی که راه اکثریت راه حق نیست؛ بلکه در محدودۀ حق، راه حق است به این معنا که اگر در محدودۀ حق چند گزینه ای وجود داشته باشد و اهل حق در انتخاب یکی از آنها اتّفاق نظر نداشته باشند، راه حلّ مناسب مراجعه با آرای اکثریت است. قرآن کریم روی این پندار باطل که همیشه حق با اکثریت است خط بطلان می کشد. و در موارد متعددی اکثریت باطل را محکوم و اقلّیت حق را تأیید می کند. این کتاب آسمانی در این زمینه تمثیل زیبایی دارد: « بگو پلید با پاکیزه یکسان نیست گرچه زیاد بودن پلید تو را به شگفت وا دارد» به طور طبیعی و با قطع نظر از هر چیزی هر کسی می داند که پاکی بهتر از ناپاکی است؛ ولی گاهی انسان می بیند که نا پاکی بیشتر از پاکی است؛ از این رو ممکن است گمان کند که پلیدی در اثر زیاد بودن بهتر از پاکیزگی است. این آیه می فرماید: کثرت پلیدی باعث نمی شود که آن، برابر با پاکیزگی شود تا چه رسد به این که بهتر از آن گردد. بر این اساس، نباید انسان به تعداد همراهان بنگرد؛ به گونه ای که زیادی آنها موجب اطمینان خاطر و کمی آنها موجب حیرت و تردید او شود؛ به دیگر سخن باید به درستی راه اندیشید نه به کم و بیش بودن رهروان. امام علی (ع) فرموده اند: «در راه هدایت از کم بودن رهروان به وحشت نیفتید.»
پی نوشتها:
ابن اثیر، النهایة، ج3. روم/30. طبرسی، مجمع البیان، ج8، ص 303. نهج البلاغه، خ1. مطهری، فطرت، مقدمه. یونس/ 92. عنکبوت/ 65. بحار،ج3، ص 41. شمس/ 7-8 . بلد/ 10. المیزان ج5،ص 190 به نقل از تفسیر الدرالمنثور. ذیل حدیث در نهج الفصاحه نیز آمده است. شمس/ 9-10. قیامة/ 14-15. غافر/ 83. اسراء/ 85. نجم/ 30. بحار 57/ 299. مائده/ 70. جاشیه/ 23. قیامة/ 3-5. بقره/ 170. اعراف/ 28. مائده/ 100. نهج البلاغه خطبه 201.
.:بازگشت به لیست:...:بازگشت به لیست:....:بازگشت به صفحه اصلی:.

