مقالات

الینا و نامادری اش- داستان کوتاه نوشته شده توسط یکی از ایتام

الینا نامادری بدجنسی داشت، نامادری الینا هر روز از صبح تا عصر از الینا بیچاره کار می کشید. الینا هرشب

بخشش

استادی با شاگردش از باغى ميگذشت چشمشان به يک کفش کهنه افتاد. شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است

Go to Top